سوارماشین خودشده وراه خانه رادرپیش گرفتم.بعدازیک روزتمام،کاروفعالیت خسته بودم،امابادیدن بازی بیس بال یک لیگ کوچک محلی که درپارک نزدیک خانه ی من،ترتیب داده شده بود،توقف کرده وبرای تماشای بازی،نشستم وازپسربغل دستی خودنتیجه ی بازی راپرسیدم،باچهره ای شاددرحالی که لبخندبه لب داشت پاسخ داد:14 به 0،به نفع تیم حریف.
گفتم:جدی میگویید؟بایداعتراف کنم که خیلی هم ناامیدبه نظرنمی رسید.
پسربانگاه متعجبی پرسید:ناامیدی؟چرابایدناامیدباشیم؟تازمانی که چوب چوگان دردست داریم،امیدپیروزی وجود دارد.
<جک کانفلید>
توجه توجه
من مطالب وبلاگم روبراساس موضوع خاصی نمی نویسم.شاید یه بارطنز باشه،یه بارهم غم انگیزباشه.اینوگفتم بدونیدکه بعدنگیدوبت بی محتواست.البته ناراحت نمیشم چون بالاخره باید نظراتتون روبگیدولی ازقبل دلیلش روبدونیدبهتره.باتشکر.مدیروبلاگ لی لی حوضک
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387 16:41 به به!چه زیباست گیلداجون
|