به چشمان تونگریستم،خورشیدزیبایی برایم طلوع کرد.
فکرکردم تونیز مرامی بینی،اما ندیدی.
گفتمدوستت دارم ومنتظرجواب بودم.
پنداشتم که صدایم رامیشنوی،اما نشنیدی.
خواستم که بیرون آمده وبه همراه من توپ بازی کنی.
پنداشتم که میایی،اما تونیامدی.
تصویری کشیدم،فقط به خاطراین که توببینی.
حتم داشتم آن راپیش خودنگه خواهی داشت،اما توجهی نکردی.
پشت توده ی هیزم ها،قلعه ای برای هردویمان ساختم.
پنداشتم که به همراه هم اردوخواهیم زد،اما...
می خواستم حرف دلم راباتو درمیان بگذارم.
پنداشتم،تو نیز مایل به درد دل کردن هستی،اما نبودی.
امیدوار بودم،درمسابقه ای که شرکت کرده ام،حضورت رااحساس کنم.
چشم به راه تو بودم،اما نیامدی.
ازتوخواستم تادراحساسات کودکانه ام،بامن سهیم باشی.
پیش خودفکرکردم که تونیزدوست داری،اما نتوانستی.
بزرگترکه شدم،برای دفاع ازوطن،به جبهه ی جنگ اعزام شدم،
ازمن خواستی که سالم به خانه بازگردم.
فکرکردم تونیز مرامی بینی،اما ندیدی.
گفتمدوستت دارم ومنتظرجواب بودم.
پنداشتم که صدایم رامیشنوی،اما نشنیدی.
خواستم که بیرون آمده وبه همراه من توپ بازی کنی.
پنداشتم که میایی،اما تونیامدی.
تصویری کشیدم،فقط به خاطراین که توببینی.
حتم داشتم آن راپیش خودنگه خواهی داشت،اما توجهی نکردی.
پشت توده ی هیزم ها،قلعه ای برای هردویمان ساختم.
پنداشتم که به همراه هم اردوخواهیم زد،اما...
می خواستم حرف دلم راباتو درمیان بگذارم.
پنداشتم،تو نیز مایل به درد دل کردن هستی،اما نبودی.
امیدوار بودم،درمسابقه ای که شرکت کرده ام،حضورت رااحساس کنم.
چشم به راه تو بودم،اما نیامدی.
ازتوخواستم تادراحساسات کودکانه ام،بامن سهیم باشی.
پیش خودفکرکردم که تونیزدوست داری،اما نتوانستی.
بزرگترکه شدم،برای دفاع ازوطن،به جبهه ی جنگ اعزام شدم،
ازمن خواستی که سالم به خانه بازگردم.
اما من بازنگشتم...
استن گیبارت
Stan Giebhardt
Stan Giebhardt
کودکان نه به خاطرامکانات مادی بلکه به خاطر عشق ومحبتیکه به انها داده ایم ،
مارابه خاطر می اورند.
مارابه خاطر می اورند.
+ نوشته شده در در يكي از روزاي خدا ساعت : ...   نويسنده : LeyLa
|



