خود را به باد می سپارم تا مرا به دوردست ها ببرد ،
به جايي كه باران ، با شادي به زمين مي آيد ،
به جايي كه نسيم ، با گلها بازي مي كند ،
به جايي كه غنچه ها ، به اميد زندگي تازه و پر از خنده ، به دنيا لبخند مي زنند ،
و من در آن لحظه ، باران شادمان را احساس مي كنم و با نسيم مهربان بازي مي كنم و با گلهاي خندان مي خندم ...
به جايي كه باران ، با شادي به زمين مي آيد ،
به جايي كه نسيم ، با گلها بازي مي كند ،
به جايي كه غنچه ها ، به اميد زندگي تازه و پر از خنده ، به دنيا لبخند مي زنند ،
و من در آن لحظه ، باران شادمان را احساس مي كنم و با نسيم مهربان بازي مي كنم و با گلهاي خندان مي خندم ...
با باد به دور دست ها مي روم ...
+ نوشته شده در در يكي از روزاي خدا ساعت : ...   نويسنده : LeyLa



