سلام به همه ی دوستان
حالتون خوبه؟حتما همین طوره.راستش توی این پست می خوام چند تا چیز مختلف رو باهم بنویوسم.
اول اینکه زهراجون داره می ره ایران
همه ی دوستانش ازجمله خودمن خیلی ناراحتیم که داره می ره
ولی ازیه نظری خیلی خوبه.چون می ره یه مدرسه ی درست و حسابی.از دست مدرسه ایرانی اینجا راحت می شه
زهرا جون هرجا هستی موفق باشی
شاید دیگه نبینمت از همین جا می بوسمت دوست گلم![]()
![]()
راستی توی آپ قبلی عکسهای ادامه مطلب درست و حسابی معلوم نبود درسته؟خودمم نمی دونم اشکالش از چیه شاید از قالبه!!!![]()
می خوام یه داستان براتون یه داستان تعریف کنم پس خوب گوش کنید:![]()
ردپا
شبی رویایی در خواب دیدم
در امتداد ساحل ،با خدای خود قدم می زدم.
از ورای تاریکی آسمان، جلوه هایی چند از زندگی من ،به یکباره درخشید.درهرصحنه از زندگی من ،دوردیف ردپا به چشم می خورد.دریافتم که یکی از ان من و دیگری جای پای خدا بود.
زمانی که، اخرین صحنه ی زندگیم، برق آسا،از برابر دیدگانم،گذرکرد،آنجا فقط یک ردیف جای پا وجود داشت.
دریافتم که باید دردناک ترین و حزن اگیز ترین لحظه ی زندگی ام،تحقق یافته باشد.
از آن پس یک اندوه دائمی بر دلم سنگینی می کرد.
درباره ی این دوگانگی احساس،باخدای خود،درد دل کردم.
پرسیدم:"خدایا،تو گفتی،اگر راه اطاعت وپیروی از تو را برگزینم،درطول مسیر زندگی،همیشه یارو همزبانم خواهی بود.
اما من دیدم که در بحرانی ترین مسیر زندگیم،تنها یک ردیف جای پا،وجود داشت.
اصلا برای من قابل درک نیست که در حساس ترین لحظه ای که نیاز به تو داشته باشم ،تنهایم بگذاری."
خدا در گوشم نجوا کرد:
فرزند عزیزم،من دوستت دارم و هرگز در ناملایمات وآزمون های دشوار زندگی،تنهایت نگذاشته و همراه و یاور تو خواهم بود.
اگر ردپای یک نفر را دیدی،بدان آن لحظه ایست که تو را بر شانه ی خود حمل می کنم.
margaret fishback powers
خوب اینم از داستان.
خوب بود؟
معلومه که خوب بود.![]()
مگه میشه یه داستان بگم بد باشه؟؟؟![]()
![]()
ا.ز.گ:نیگران نباشید!از وبلاگ های هیچ کودوم از شماها ور نداشتم داستانو میگم از توی یه کتاب آوردم.
ا.ز.گ:راستی یه اسم خارجکی اونجا بعد داستان نوشتم اون نویسندشه اینجوری هم تلفظ می شه:مارگارت فیشبک پاورز(اونقدر خر نیستیم که نتونیم بخونیم
)نه اخه گفتم یه وقت یه نفر نتونه بخونه بعدخجالت بکشه بگه که نمی تونه![]()
![]()
ا.ز.گ:زیادی حرف زدم نه؟خودم که اینطور فکر نفی کنم![]()
ا.زگ:فردا زهرا می ره ما تنها میشیم![]()
![]()
ا.ز.گ:این آپم بیشتر یه جورکایی مربوط به زهرا جون می شه هاااااااااا
ا.ز.گ:کاری ندارید؟من که ندارم
ا.ز.گ:اهان راستی می گم چقدر تیتراژ پایانی مرگ تدریجی یه رویاالبته به نظر من چرته نه؟مخصوصا اینجا که خواننده می گه:چشام بستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس!!!![]()
ا.زگ:خواهران وبرادران گرامی صحبت کم می نمایم و با همه ی شما خدانگهداری می کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمممم!!!![]()
![]()






